
در گلستان شهدا قطعه کوچکی است از گروهی از خفتگان در خاک ؛ قبرهایشان سفیدرنگ است و به جای عکسهائی که نشانی از این خفته ابدی بدهد تصویری است از گریه حضرت زینب (س) آنگاه که اسب اباعبدالله الحسین (ع) مالامال از خون به نزد کاروان شهادت بازگشت و زنان ، شیونکنان گرداگرد آن اسب بیصاحب بازگشته ، حلقه زدند و به عزاداری پرداختند . بر روی آن قبرها نه نامی میبینی و نه نشانی ؛ نه گاه تولدشان هویداست و نه گاه رفتنشان ؛ تنها چیزی که در این میان عیان است آن است که اینان « ایرانی » بودند و دیگر هیچ . اینجا قطعه « شهدای گمنام » است ….
جز آنانکه « نامآوری » در « بینامی » یافتهاند گروهی دیگر نیز اما هستند که تنها نشانیشان عکسهائی است که به ردیف در کنار باغچه ها خاموش و تنها رهگذران را مینگرند . از اینان جز همین نام و عکس هیچ نشانی از جبههها بازنگشته است .
مدتهاست به گلستان شهدا نرفتهام . توان و روی رفتن ندارم . سرافکندهام از آنچه در این روزگار جاری است . آنان با چه هدفی رفتند ؟ غایت مطلوبشان چه بود ؟ امروز در کدامین پلکان آن آرمان ایستادهایم ؟ شرمسارم از آنکه علیرغم تلاشهایمان همچنان اندر خم اولین کوچههای بهروزی و رفاه و آسایش ماندهایم و جامعهمان با آنچه آنان در پی آن جان عزیز خویش را فدا کردند فاصلهها دارد . « بیعدالتی » است که در هر کوی و برزن موج میزند . « عدالت » است که در هر نقطهای از این سرزمین که وارد میشوی قربانی میشود ….
میگویند خواندن اسامی روی قبرها حافظه را ضعیف میکند اما آن اسامی بیش از آنکه حافظه را ضعیف کند آنرا از سستی و کاهلی بهدر میآورد . به یاد میآورد که آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد و تمام !
گورستان طریق « اعتدال » را میآموزاند که اگر به گاه غره شدن و شعف از موفقیتی پای در آن بگذاری عاقبت خویش به چشم میبینی و آرام میشوی که یار بودن بخت امروز را ابدی نپنداری و فردا روز را نیز در نظر آوری ، آنهنگام نیز که از آلام و رنجهای دنیا در اندیشهای و مکانی را میجوئی برای تسکین بهترین جاست اینجا ، که باز عاقبتت را یادآور میشود و پایان تمام دردها و محنتها را و همین آرامت میکند که بر مصیبتی صبر کنی زیرا همه چیز پایان یافتنی است .
هنگامی که به این گور ها مینگرم به خصوص شهیدان گمنام را که در کنارشان کمتر کسی است که فاتحهای نخواند بیاختیار به خود میگویم : بعد از آنها ما چه کردیم ؟ بلافاصله پس از طرح این پرسش اما چهره آنانی را به یاد میآورم که به گاه بازگشت پیکر شهدا به روی تابوتها میافتند و اشک میریزند و نوحه میکنند . اما من از جنس آنان نیستم اما پرسشم با آنها یکی است و البته پاسخمان متفاوت . آیا ققنوسی دیگر از خاکستر این ققنوسهای آرمیده در خاک بر خواهد خواست که داد ظالم را از مظلوم باز ستاند ؟
دلم پُر است ولی دیدهام ز اشک تهی است
چـــه آفتی اســت غمیـــن بودن و نگرییـــدن